زن

پست نود و پنجم

فهمیدن یک زن سخت نیست،

زن سراسر ناز است و نیاز

گریه ها،خنده ها،حرفهایش تنها برای مردش هست!

او عشق می خواهد و آغوش

سینه ای مردانه،شانه ای برای تکیه دادن

فهمیدن یک زن سخت نیست باور کن...

تولد و انتخابات

پست نود و چهارم

جمعه رفتیم تولد یکی از دخترای فامیل همسرجان! خیلی خوش گذشت با اینکه من دل درد داشتم ولی تو اونهمه شادی و رقص و پایکوبی دردم یادم رفت.

مجلس زنانه بود و همسرجان مونده بود تو خونه و مدام زنگ میزد کجایین کی تولد تموم میشه و از این دلتنگیا!

دقیقا روز تولد افتاد به انتخابات و من با اینکه شناسنامم رو با خودم آورده بودم و بیست بار به مادرشوهرجان گفتم من باید رای بدم و اونم میگفت باشه میریم ولی باز فرصت نشد !

ولی با این حال رییس جمهور محبوبم انتخاب شد و این پیروزی رو به همه ایران تبریک میگم

گیر سه پیچ

پست نود و سوم

سالگرد عقدمون نزدیکه  دیشب به همسرجان خیلی گیر دادم که یا جشن بگیریم یا بریم مسافرت!

ولی به عقیده خودم شورشو درآوردم نمیدونم کی میتونم صبور باشم و در جواب همسرم در مورد موضوعی -هر چند که برام خیلی مهم باشه- با مهربونی بگم هر چی تو بگی عزیزم!!!

مسافرت خیلی کوتاه

پست نود و دوم

دیشب ساعت 8 شب همسرجان زنگ زد و گفت بریم شمال!

با تعجب گفتم الان؟ کی بریم کی بیایم؟

اونم گفت دلم هوای شمال رو کرده الان بریم صبح بیایم به کارمون برسیم.

منم که پایه !!!سه سوته حاضر شدم و راه افتادیم پسر خالشم مهمون ما بود ساعت 12 رسیدیم و گشت و گذار کردیم و صبح ساعت 6/30 برگشتیم و من ساعت 10 به یه ساعت تاخیر رسیدم سرکار!

با اینکه خیلی کوتاه بود ولی شیرین بود خیلی شیرین

الهی شکر

کار

پست نود و یکم

از کار کردن خسته شدم هیچوقت نتونستم به کار موردعلاقم مشغول بشم تمام کارهایی که داشتم یا برای گذراندن وقت و فرار از خونه نشینی بوده یا کسب درآمد.

همیشه تو رویاهام معلم دخترای دبستانی بودم و با عشق بهشون درس می دادم ولی تا الان به رویام دست نیافتم.

همه اش میگن پارتی و آشنا باید داشته باشی تا توی آموزش و پرورش راهت بدن...

بازم امیدوارم

امیدوارم

امیدوارم

هدیه نیمه شعبان

پست نودم

ساعت 9 شب بود که همسرم زنگ زد که زود برو خونمون مامانم کارت داره هر چی گفتم چی شده؟ بهم نگفت سریع آماده شدم و راه افتادم خیابونها غلغله بود مردم برای جشن نیمه شعبان به خیابونها ریخته بودند و با تبلیغات انتخابات قاطی شده بودن!

مادرشوهرم منو برد بازار و بهم گفت میخوام برات عیدی بخرم لباس میخوای یا مانتو منم مانتو رو انتخاب کردم چند تا مغازه رو گشتیم و بلاخره یه مانتو چشممو گرفت کلی ازش تشکر کردم. ولی زیاده خواهی نباشه انتظار کادو بهتری رو داشتم!!!

منم واسه همسرجان یه ادکلن شیک خریدم و شب بعد شام دعوتش کردم خونمون!روز خوبی بود.

خدایا شکرت برای این آرامش...

سمج

پست هشتاد و نهم

با اینکه با همسرم قرار گذاشتیم با بعضی ها قطع رابطه کنیم ولی بازم طرف زنگ زده ما رو تولد پسرش دعوت کرده آخه بعضیا چقدر وقیح هستن این همه بی توجهی و بی محلی به غرورشون بر نمیخوره بازم میان طرف آدم!

خدا کنه همسرجان لج نکنه که بریم چون سری قبل سر نرفتن من کلی جنجال به پا شد خدایا کمک کن همسرجان وسوسه تولد نشه.....

خدایا ما را از بلا دور بگردان

الهی آمین

سهام عدالت

پست هشتاد و هشتم

کی میخوان سود سهام عدالت رو واریز کنن؟

من کلی واسش برنامه ریزی کردم

مسافرت دوتایی

پست هشتاد و هفتم

دلم برای مسافرت دوتایی تنگ شده بدون هیچ مزاحمی......

سی امین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

 

پست هشتاد و ششم

تصمیم درستی گرفتم همسرجان ومادرش به شمال رفتند و من و پدرجان و خواهران عزیزتر از جانم به نمایشگاه کتاب تهران رفتیم!

روز خوبی بود پر از هیجانان خاطرات گذشته...

سالهای پیش آنچنان ولعی داشتم که دلم میخواست همه ی غرفه های ناشران عمومی را با چشمانم بخورم و با دستانم به چنگ بیاورمشان!

پنج کتاب داستان خریدم و دو کتاب کودک برای داداشم، خواستم یک کتاب ماهیگیری هم برای همسرجان بخرم که پیدا نکردم!

روز متفاوتی بود هشت ساعت راه رفتیم هنوز هم بعد از گذشت دو روز خستگی ام فروکش نکرده!

مسافرت همسرجانم گویا خوش نبوده و همه اش با مستاجرشان سر حساب و کتاب بحث کردند و من خوشحالم که عطایش را به لقایش بخشیدم.

 

راه حل

پست هشتاد و پنجم

دوستان من رمز جیمیلم رو فراموش کردم راهی هست بتونم بازیابی کنم؟

نمایشگاه کتاب یا شمال؟

پست هشتاد و چهارم

همسرم همراه مادر گرامیش جمعه قصد دارن برن شمال تا ویلایی که دست مستاجر داده بودن پس بگیرن و حساب کتاب کنن!

از اونجایی که شنبه آخرین مهلت نمایشگاه بین المللی کتاب تهران هست و من فقط جمعه رو تعطیلم که برم موندم چیکار کنم!

مسافرت با همسرجان رو خیلی دوس دارم ولی با مادرش نه!

بهونه کردم برم نمایشگاه کتاب طبق روال هر ساله.

به نظر خودم بهترین راهه به نظر شما چی؟

حسادت

پست هشتاد و سوم

میدونم این موضوع خیلی بچه گونه است ولی چیکار کنم دست خودم نیست حسادت میکنم

دیشب همسرجان با مادرشون رفتن شام بیرون اونم کباب ترکی ! غذایی که من عاشقشم

به من که می رسه میگن غذای بیرون ضرر داره ! داری چاق میشی !

خیلی خودمو کنترل کردم در پاسخ به شنیدن این جمله گفتم نوش جونتون

خدا هیچ زنی رو بی شوهر نکنه که میشه مایه دق عروس!

گلدان های زیبا

 

پست هشتاد و دوم

دیروز صبح که رسیدم سرکار دیدم طبق معمول صاحبکارم رفته پیاده روی و دیر اومده !

رفتم پارک کنار محل کارم، هوای پاک و تمیز  وبهاری لذت بخشی داشت.

کنار پارک پیرمردی روی میز کوچکش انواع گلدان های گل را چیده بود هوش از سرم پرید رفتم جلو و یه گلدون گل ناز خریدم و یک گلدون کاکتوس خیلی با حوصله برام توضیح داد چطوری نگهداریشون کنم خیلی مرد خوبی بود.

سرشار از شوق آوردم گذاشتم رو میز کارم !

داشتن یه گلدون تو محل کار میتونه خستگی کار رو از بین ببره همونطور که از این گلدونهای قشنگ دوروبر همه ی ما هست کاش قدرشونو بدونیم

فاصله نا تمام

پست هشتاد و یکم

همسرم توی روز دوم زنگ زد و گفت امشب برنامت چیه؟ گفتم دومین روز از فاصله یک هفته ایه اونم گفت بسه دیگه فکرامونو کردیم امشب میام دنبالت!

نخواستم بحث کنم فقط گفتم باید با بابام مشورت کنم!

بابای عزیزم هم گفت تصمیم با خودته من این فاصله رو بخاطر خودتون خواستم هر طور مایلی و شوهرتو بهتر میشناسی مامانمم گفت برو پیشش ولی هر روز نرو  و یک روز در میان فاصله ایجاد کن .

ولی تصمیم رو گذاشتن به عهده خودم و منم رفتم! خیلی رفتارش باهام خوب بود مهربون شده بود و هیچ بحثی نکردیم خداروشکر

بجاش مامانش عین یه توپ ترکید دو ساعتم اونو آروم کردم و با اینکه می دونستم حق با منه بازم باهاش مدارا کردم و عذر خواهی کردم.

من زندگی با آرامش میخوام پس باید یه جاهای کوتاه بیام و وقتی توی جمع دلخورم لبخند بزنم.

زندگی مشترک در عین شیرینی پیچیده تر از اونیه که فکرشو میکردم...

فاصله یک هفته ای

پست هشتادم

بخاطر بحثی که با همسرم سر رفتن به مهمانی کردیم باباجونم دستور یک هفته فاصله رو داد!

گفت یک هفته همدیگرو نبینید دلتون برای هم تنگ بشه تا بفهمید رابطه و دوست داشتن چقدر مهمه و ارزش داره و بخاطر مسائل کوچیک نباید بحث کنید.

خیلی سخته برای منی که هر روز همسرجان رو می دیدم و میرفتم خونشون!

تازه یک روز گذشته.....

بنظرتون تصمیم پدرم درست بوده؟!!

بندر دیلم

پست هفتاد و نهم

ساعت 2 ظهر  روز یکشنبه 10 اردیبهشت بود که همسرم زنگ زد و گفت تا یکساعت دیگه ساکتو ببند بریم مسافرت!

خیلی ذوق زده شدم پرسیدم کجا گفت جنوب! پرسیدم با کی ؟گفت سه تایی! من و تو و مامانم

آه از نهادم بلند شد مگه تو دوران نامزدی با مادر شوهر میرن سفر؟!!!

کاریش نمیشد کرد برای بدست آوردن چیزی که دوست داری باید قید یه سری چیزارو بزنی

می دونستم رو مامانش حساسه و اگه بگم نیاد ناراحت میشه.

رفتم خونه ساکمو بستم و راهی شدیم اول قرار بود به بندر گناوه بریم که برنامه عوض شد و تو بندر دیلم موندگار شدیم خونه کرایه کردیم و دو شب موندیم!

ساحل خلیج فارس واقعا تمیز و زیبا بود و با دریای شمال واقعا متفاوت بود لب ساحل اسب سواری کردیم و موتور چهار چرخ سوار شدیم و شب به مناسبت شب تولدم شام رستوران سنتی رفتیم و شوریده ماهی و جوجه گریل شده خوردیم!

مادرشوهرم دوست پیدا کرده بود و تا حدودی تونستیم تنها بشیم لب ساحل قدم زدیم و صدف های جورواجور پیدا کردیم خرچنگ و ماهی هم صید کردیم.

سفر بیادموندنی بود به کسایی که جنوب نرفتن پیشنهاد میکنم حتما برن مردم فوق العاده خونگرمی دارن با یه خانواده آشنا شدیم و ما رو ناهار و شام به خونشون دعوت کردن  و برامون قلیه ماهی که خیلی مزه لذیذی داره درست کردن همراه کتلکت تند و خوشمزه!

خداروشکر میکنم که تونستم به یکی از آرزوهام برسم !

ثابت نظر بودن

پست هفتاد و هشتم

چرا همه سعی میکنن منو متقاعد کنند که مشروبات الکی خوبه؟

-همه میخورن

-هر کسی تو خونش یه شیشه داره

- دکترا تجویز می کنن

-یکی دو پیک اشکال نداره

-مستی و راستی

-وقتی میخوری غم و غصه رو فراموش میکنی وشاد میشی

و کلی بهونه دیگه...

به نظر من بده حتی یه پیک و با هر کسی که بخواد بخوره مخالفت میکنم

کل مردم جهان هم بگن خوبه من میگم بده بده بده

هنرنمایی خانمانه

پست هفتاد و هفتم

دیشب ساعت 9 رسیدیم خونه همسرم گفت گرسنمه و دو تا تخم مرغ بشکن بخوریم منمگفتم تخم مرغ چیه سه سوته برات کتلت درست میکنم براش یه فیلم گذاشتم تا سرگرم بشه

و در کوتاهترین زمان ممکن کتلت ها رو آماده کردم با سیب زمینی سرخ کرده! خیلی هم خوشش اومده بود و کلی ازم تشکر کرد!

من عاشق این غذام خیلی لذیذه و از اون غذاهایی است که سرد و گرم و وقت صبحانه و سرکار و پیک نیک خیلی می چسبه!

خلاصه در نبود مادرشوهر کدبانو بودنم به همسرجان ثابت شد

 

اصل مهم زندگی

پست هفتاد و ششم

به یه نتیجه عالی رسیدم:

با همسرتون تحت هیچ شرایطی بحث نکنید حتی اگه حق با شماست!

 اگر خیلی عصبانیه با مهربونی بگین حق با توست و وقتی آروم شد خودش میاد عذرخواهی میکنه!

این مهمترین اصل برای  بدست آوردن آرامش در  زندگی مشترکه.

امیدوارم بتونم بهش عمل کنم!

زندگی

پست هفتاد و پنجم

دختر عمه م یکسال از من کوچکتره و ده سال ازدواج کرده تو سن کم شوهر کرد دیروز رفته بودیم خونشون ناراحته از اینکه شوهرش شغل ثابت نداره مستاجرن و پسرش خیلی شیطونه!

ولی دختر با ذوقیه کلی از گلدونا و کتاباش برام حرف زد و چند تا قلمه گل بهم داد دختر پرشور و شریه ولی شوهرش زیاد اخلاق نداره!

رفت و آمدم باهاش کمه اونم بخاطر شوهرش زیاد ازش خوشم نمیاد نمی خوام قضاوت کنم ولی به نظرم اهل هر فرقه ای هست!

خونشون رو که دیدم پذیرایی و اتاق خواب و آشپزخونشو دلم خواست زودتر برم سر زندگیم ولی همش بهم میگفت الان خیلی راحتی با هم میرین گردش مسیولیت نداری بری سر زندگی نمی تونی  بری سرکار و اسیر بچه و کارهای خونه میشی!

واقعا که آدمها خیلی عجیبن وقتی تو موقعیتی هستن قدرشو نمی دونن و همش حسرت زندگی دیگران رو میخورن ولی وقتی به اون چیزی که میخوان میرسن با خودشون میگن همچین آش دهن سوزی هم نبود!

چقدر خوبه عادت کنیم راضی باشیم و از زمان حال لذت ببریم!

تفریحات عید مبعث

پست هفتاد و چهارم

مادرشوهر بافکر و گرامی بنده پنج روزه با فامیلاش رفته رامسر تا حسابی ولخرجی کنه اصلا به این فکر نمیکنه که پولاشو جمع کنه و زودتر واسه پسرش عروسی بگیره بفرستتش سر زندگیش !

در عرض دو ماه هم کیش رفت هم رامسر هم بندر انزلی! بعد که من میگم شام بیرون بخوریم میگه ولخرجی نکنین بیاین خونه املت درست کنم براتون!

آدم اینقدر خودخواه؟

خواهر شوهر گرامی هم با اینکه سیزده روز عید رو نور بودن بازم رفتن بندرانزلی و من بیچاره موندم تو سرکار و خونه!

خانواده ی شوهرم محشرن!

منم گیر دادم به همسرجان دو سه روز تعطیل کن بریم شمال اونم گفت بذار مامانم بیاد با هم بریم!

وای که چقدر  این چند روز حرص خوردم.

ولی خداروشکر دیروز گردشی رفتیم و یکم دلم باز شد رفتیم جاده چالوس و  ناهار  تو پلخواب آش و جوجه  و چای خوردیم  و بعدشم خونه دوست همسرم شام مهمون بودیم و تا ساعت دو و نیم هم خونه دختر عمم بودیم روز خوبی بود با هم شاد بودیم و بحث نکردیم.

دارم سعی می کنم کمتر حسودی کنم ایشاله ما هم بزودی میریم مسافرت!

تولد بایاییم

پست هفتاد و سوم

دیشب تولد باباییم بود قربونش برم الهی

عمه جون و دختراش و نوهاش و عموجون و زنمو و دختراش دعوت بودن خونمون همراه همسر گرامی !

شام ساندویچ الویه درست کرده بودیم دور هم گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم خیلی وقت بود اینجوری دور هم جمع نشده بودیم.

ایشاله بابای عزیزم 120 ساله بشه و در کنار خانوادش شاد و سلامت باشه.

الهی آمین

عشق عکاسی

پست هفتاد و دوم

همیشه عاشق عکاسی بودم و هستم یادمه اولین ماهی که سرکار رفتم حدود6سال پیش بود حقوق ماه اولم 140000تومن شد!!!! به بابام اصرار کردم بریم دوربین بخریم !

رفتیم بازار تهران و من صاحب یه دوربین کامپکت canon شدم .

بیچاره دوربین از دست من رهایی نداشت هر جا می رفتم زیر 500 تا عکس ازم بعید بود الان یکسالی میشه که دیگه سراغش نرفتم نمیدونم چرا شاید دوربین گوشیم کفایت میکنه شاید هم دیگه از ذوق و شوق نوجوانی گذر کردم ولی هنوزم نسبت به سنم پر از شور و اشتیاق و ذوقم!

اینم عکس دوربین دوست داشتنیم:

 

 

بهترین کتاب

پست هفتاد ویکم

دوستان بهترین کتاب رمانی که خوندین چی بوده؟

(میخوام رمان خوندن رو شروع کنم با عزمی راسخ!)

 

 

فراموشی ماهگرد

پست هفتادم

شاید به نظر بعضی ها لوس بیاد که من دلم میخواد هر ماه جشن ماهگرد بگیرم!

ولی برای من خیلی مهمه با بهونه های کوچیک شاد بشیم و جشن بگیریم.

دیشب به همسرجان یادآوری کردم که فردا ماهگردمونه ولی وقتی غروب اومد دنبالم دستش خالی بود و خسته بود و از کمردردش شکایت میکرد!

خیلی جلوی خودمو گرفتم لب و لوچم آویزون نشه ولی نشد سریع از حالت صورتم فهمید و گفت باز چی شده؟

دستم رو بردم تو کیفم و تی شرت کادو پیچ شده رو بیرون آوردم وگفتم ماهگردمون مبارک!

همونطور که رانندگی میکرد چشاش گرد شد و گفت دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی!

انتظار داشتم یه شاخه گل از کنار صندلیش بیرون بیاره و بگیره جلوی صورتم همون کاری که همیشه میکرد ولی عکس العملی نشون نداد و گفت از بس سرم شلوغ بود و کمردرد شدید داشتم یادم رفت....

از طرفی دلم براش می سوخت و از طرفی شاکی بودم ولی کاریش نمیشد کرد لب و لوچمو جمع کردم و خونسردیمو حفظ کردم و لبخند زدم

و با مهربونی گفتم فدای سرت عزیزم ایشاله ماه بعد

گلدان

 

پست شصت و نهم

همیشه دوست داشتم تو خونمون گلدون نگه دارم ولی مامانم زیاد موافق نبود و میگفت ایشاله خونه خودت!

نمایشگاه گل پارسال 5 تا گلدون با گلهای مختلف گرفتم مادرشوهر و همسرم خیلی تشویقم کردن چیدمشون تو حیاط خلوت خیلی زیبا و دیدنی بودند .

چند ماهی که گذشت و رفتیم تو زمستون و منم از اونجایی که هر دو سه روز یه بار خونه همسرم میرفتم نتونستم رسیدگی کنم بخاطر همین سرما همشونو خشک کرد خیلی دلخور شدم حالا تو ذهن مادرشوهرم مونده که من نمیتونم گلدون نگه دارم و همشونو خراب می کنم!

باید این دیدشو عوض کنم از نمایشگاه امسال دو تا گلدون کاکتوس خریدم امروزم میخوام برم حسن یوسف و گندمی بخرم باید بهشون ثابت کنم من گل دوستم و به گلهام احترام میذارم

به قول مامان گلم ایشاله خونه خودم

نمایشگاه لاله ها باغ گلها

 

 

 

 

 

پست شصت و هشتم

 

حیرت انگیزه فوق العادس معرکه س و دیونه کننده!

گلها رو میگم من عاشق طبیعتم چون یه اردیبهشتیم و از این بابت خیلی خوشحالم

لاله های نمایشگاه حسابی روحیه م رو عوض کرد خیلی عالی بود .

اونقدر خوشم اومد که پنج شنبه با خواهرام رفتم و جمعه هم با مادرشوهر گرامی!

با خواهرام بیشتر خوش گذشت چون مثل خودم پایه بودن ولی مادرشوهر گرامی فقط از خودش سلفی گرفت و گفت اینجا مگه چی داره که خوشت اومده؟

من موندم چی بگم بهش گفتم من شما رو آوردم اینجا روحیتون عوض بشه این گلها واقعا به من آرامش میدن!

همسرجان عزیزم بدلیل مشغله کاری همراهمان نبودند منم اولش ناراحت شدم ولی خودم دلداری دادم و گفتم ایشاله نمایشگاه بعدی!

دوستای عزیزم اگه ساکن کرج هستید تا سه شنبه فرصت دارید به این نمایشگاه سر بزنید و انرژی بگیرید!

میدان امام حسین-پارک چمران-باغ گلها