553

 

دیشب به مادرهمسری زنگ زدم حالشو بپرسم گفت بلند شین بیاین اینجا من هم قابلمه ماکارانی و ظرف سالاد رو برداشتم و رفتیم خونه مادرهمسری شام رو خوردیم وقتی به همسری گفتم بریم خونه مامانت کلی خوشحال شد که من این پیشنهاد رو دادم!

از سرکار هم یه سر رفتم خونه مامانمینا حرف زدن با مامان و خواهرا کلی بهم انرژی میده قربونشون برم دلم میخواد هر روز برم بهشون سر بزنم اگه سرکار نمی رفتم اینکارو می کردم ولی کارهای خونه و شام اجازه نمیده!

یکی از دوستان اینستاییم رفته کوالالامپور (مالزی) عکساشو که میذاره دلم ضعف میره برای مسافرت خارج!